راهیان نور

  • خانه 
  • دوراهی مرگ و زندگی 
  • تماس  
  • ورود 

نسل سوخته

20 اسفند 1395 توسط معصومه منصوري راد

💛🍂💛🍂💛🍂
📒 #نسل_سوخته

✍ #قسمت_سوم
✨پدر✨
مدام توی رفتار خودم و بقیه دقت می کردم … خوب و بد می کردم … و با اون عقل 9 ساله … سعی می کردم همه چیز رو با رفتار شهدا بسنجم …
اونقدر با جدیت و پشتکار پیش رفتم … که ظرف مدت کوتاهی توی جمع بزرگ ترها … شدم آقا مهران …
این تحسین برام واقعا ارزشمند بود … اما آغاز و شروع بزرگ ترین امواج زندگی من شد …
از مهمونی برمی گشتیم … مهمونی مردونه … چهره پدرم به شدت گرفته بود … به حدی که حتی جرات نگاه کردن بهش رو هم نداشتم … خیلی عصبانی بود …
تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که …

- چی شده؟ … یعنی من کار اشتباهی کردم؟ … مهمونی که خوب بود …
و ترس عجیبی وجودم رو گرفته بود …
از در که رفتیم تو … مادرم با خوشحالی اومد استقبال مون … اما با دیدن چهره پدرم … خنده اش خشک شد و مبهوت به هر دوی ما نگاه کرد …

- سلام … اتفاقی افتاده؟ …
پدرم با ناراحتی سرچرخوند سمت من …

- مهران … برو توی اتاقت …
نفهمیدم چطوری … با عجله دویدم توی اتاق … قلبم تند تند می زد … هیچ جور آروم نمی شد و دلم شور می زد … چرا؟ نمی دونم …
لای در رو باز کردم … آروم و چهار دست و پا … اومدم سمت حال …

- مرتیکه عوضی … دیگه کار زندگی من به جایی رسیده که… من رو با این سن و هیکل … به خاطر یه الف بچه دعوت کردن … قدش تازه به کمر من رسیده … اون وقتبه خاطر آقا … باباش رو دعوت می کنن …
وسط حرف ها … یهو چشمش افتاد بهم … با عصبانیت … نیم خیزحمله کرد سمت قندون … و با ضرب پرت کرد سمتم …

- گوساله … مگه نگفتم گورت رو گم کن توی اتاق؟ …
#ادامه_دارد

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: بدون موضوع لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

اردیبهشت 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

راهیان نور

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
    • شهدای گمنام

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس